هر شب ميان خاطره ما را فدايي مي كني
هرگز نمي گويم ولي بر ما خدايي ميكني
تصوير بغض كهنه ام هر باره سو سو مي زند
اي هستي ام چشمان تو ما را هوايي ميكني
هر دم ميان ارزو در چشم تو گم مي شوم
با هر نفس در خلوتت قصد جدايي مي كني
در اين بهار كاغذي ساز چليپا مي زني
وه صاف و ساده با دلم زور ازمايي مي كني
در خلوت شور و شرم ظلمت به اوجش مي رسد
تا كي بهار مطلقم محشر نمايي مي كني؟
در اين شبستان غزل هي شسته رفته مي دوي
چون روز ديگر مي رسد هي بي وفايي مي كني
تا من به خود ايم زغم در دفترم تا خورده ای
با اين خطوط پير من لا لا لايي مي كني
من راضي ام با اين خزان اي هر نفس روياي من
از ماتمم غافل نشو وقتي دعايي مي كني
شعر :مجيد كرمي
نگارش شده توسط سهراب
:: بازدید از این مطلب : 487
|
امتیاز مطلب : 144
|
تعداد امتیازدهندگان : 33
|
مجموع امتیاز : 33